دغدغه‌های نوشتن در فیلم

     

    محسن آزرم| «این برگ کاغذ سپید که در هر شب زنده داری سپید مانده، نشانه بزرگ تنهایی‌ای نیست که همواره آغاز می‌شود؟» این تکه کتاب «شعله شمع» گاستون باشلار شباهت غربی به حال و روز سرگئی دولاتوف دارد؛ نویسنده‌ای که می‌نویسد و هرچه بیشتر کلمات را روی کاغذ می‌آورد تنهاتر می‌شود.

     

    برای نویسنده هیچ چیز بدتر از این نیست که آنچه می‌نویسد به دست کسی نرسد و هر نوشته انگار در حمایت نامه‌ای خطاب به خود می‌شود. با در نهایت نامه‌ای که فقط یک نفر دیگر آن را می‌خواند.

    موقعیت دولاتوف این فیلم همین است و هرچه خودش را به آب و آتش می‌زند انگار کمتر به نتیجه می‌رسد، یا باید قید نوشتن را یزند که کار آسانی نیست یا باید به جست و جوی راهی برای انتشار زیرزمینی داستان‌ها و شعر‌هایی باشد که هیچ روزنامه و مجله‌ای دلش نمی‌خواهد آن‌ها را چاپ کند؛ چون نشانی از تعهد در آن‌ها نیست و درست عکس همه نوشته‌های ظاهرا متعهدی که در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی در روزنامه‌ها و محله‌های اتحاد شوروی منتشر شدند، نشانی از کلیشه‌ها و حرف‌های دهن پرکن و تکراری هم در آن‌ها نیست.

     

    این حرف‌ها را وقتی گولاتوف از زبان بازیگر نقش تالستوی بیا داستایفسکی و دیگران هم می‌شنود خنده اش می‌گیرد. عجیب هم نیست؛ چون همه انگار کلمه‌هایی را از بر کرده اند که پیش از این شنیده اند؛ آنقدر که همه چیز به یک شوخی بزرگ شبیه است، مگر می‌شود همه مردم یکدست باشند و یک جور فکر کنند و همه نویسنده‌ها یک جور بنویسند؟ ظاهرا حزب حاکم این طور فکر می‌کرده و راهی هم که برای تنبیه یا حذف نویسنده‌ها انتخاب می‌کنند این است که اجازه انتشار هیچ اثری را ندهند. درست است که در واقعیت می‌توانند دست به هر کاری بزنند، ولی خوشبختانه رویای هیچ کس را نمی‌توانند کنترل کنند.

    همین است که «دولاتوف» به خواب‌ها و کابوس‌های وقت و بی وقت سرگئی شبیه است با کابوس‌هایی که آدم‌های واقعی اند، ولی هیچ عقل سالی قبول نمی‌کند چنین چیز‌هایی واقعا اتفاق بیفتند.

     

    در یکی از این کابوس‌ها سرگئی خواب می‌بیند که در محضر برژنف پذیرفته شده و همان طور که دست دخترش را گرفته پیش او می‌روند که نزدیک نیمکتی کنار آب ایستاده، اولین سوال برژنف از او این است که باید به پاکستان نیرو بفرستند یا نه؟ و بعد از این که دولاتوف از چاپ نشدن کتاب هایش حرف می‌زند و اسم ارنست همینگوی را می‌آورد، مردی که روی نیمکت نشسته و ظاهرا باید فیدل کاسترو باشد، از عشقش به همینگوی می‌گوید؛ چون نویسنده صریح و دقیقی است.

    دیدن چنین کابوسی فقط از نویسنده و شاعری مثل دولاتوف بر می‌آید که سال‌های جوانی اش در حسرت چاپ شعر با داستانی تلف شده و البته او هم تا جایی که از دستش بر آمده وضعیت حکومت اتحاد شوروی را دست انداخته و جدی اش نگرفته؛ درست مثل دوستش جوزف برودسکی که می‌گوید به نظرش آن‌ها آخرین نسلی هستند که می‌توانند ادبیات روسیه را نجات بدهند.

     

    اما راه نجات دادن ادبیات روسیه این است که نوشته‌ها و شعر‌ها منتشر شوند و به دست مخاطبانشان برسند و راه رسیدن به این هدف ظاهرا بخشیدن عطای زندگی در شوروی به لقای آن است؛ راه رسیدن کنار گذاشتن همه چیز و خلاصه کردن سال‌ها زندگی در چمدانی است که باید آن را با خود به کشوری آن سوی آب‌ها برد؛ به امریکایی که درست نقطه مقابل شوروی است.

     

    نکته این است که در «ولاتوفی» این شکل کابوس وار را به روشی «هشت و نیم» وار پیش می‌برد؛ واقعیت و تخیل یکی می‌شوند، آن هم در سرزمینی که واقعیت به تخیل شبیهتر است و در زمان‌هایی که شاعر و نویسندگان جوان امیدی به زندگی ندارند، به ادبیات پناه می‌برد و از یاد نمی‌برد که با وجود همه سختی‌ها هنوز وجود دارد.

     

    وجود داشتن همان چیزی است که حرص حزب حاکم و مدیران روزنامه‌ها و مجلات را در می‌آورد. همین که می‌بینند نویسنده‌ای مثل دولاتوف با شاعری مثل برودسگی از نوشتن صرف نظر نکرده اند می‌فهمند کارشان بی نتیجه بوده، چیزی بی فایده‌تر از این نیست که خواهند ریشه نوشتن را در وجود کسی بخشکانند که از هشت سالگی سودای پوشان در سر داشته و همه زندگی اش در کلمات خلاصه می‌شود.

     

    روزگاری پرنس میشکین رمان «ابله» گفته بود «زیبایی جهان را نجات خواهد داد» و سرگئی دولاتوف با زیبایی، با ادبیات خود را نجات داد. رستگاری در زیبایی است و زیبایی است که دست نویسنده را می‌گیرد و به دنیای تازه‌ای واردش می‌کند؛ آن دنیای دیگری که نامش ادبیات است.

     

    منبع: مجله هفتگی کرگدن

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت شرکت ایرسا محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
قدرت گرفته از : بک لینکس